ساعت مچی
از اتوبوس که پیاده شدم، همین دم دمای غروب دم دست، زیر باران شرشر هشتم دیماه، پسرک غریبه، با یک وزنه، کنار پیاده رو نشسته بود. حول و حوش همان حوالی همیشگی، نزدیک چهار راه.... با صدایی لرزان مدام تکرار می کرد :
- وزن دقیق با وزنه ی آلمانی فقط صد تومن ...آقا...خانوم...خودتنو وزن نمی کنید؟!
سراپا خیس، مثل یک موش آب کشیده ی خجالتی. رهگذران، همان جریان جاری همیشه؛ آهسته و پیوسته، و گاه سر آسیمه و بی قرار.......
با اینکه خیلی عجله داشتم و می خواستم به قرار برسم، پس از مکثی کوتاه، تصمیم گرفتم خودم را وزن کنم تا خیالم راحت شود.ریسک بزرگی بود.در همین مدت کوتاه آشناییم با فرح، چند بار سر قرار دیر رسیده بودم و حسابی از دستم عصبانی شده بود.حتی یک بار منتظر نماند و رفت.خب یک قسمت نسبتا طولانی از مسیر، خط اتوبوس نداشت و تاکسی خور هم نبود.باید پیاده می رفتم.سر بالایی یک طرف، فکر توجیه دیر آمدن هم یک طرف. وقتی می رسیدم، نفس نفس زنان، با لودگی دستم را روی سینه می گذاشتم و می گفتم:
- "رویا بانو...نَفَس، دل را یاری نمی کند! و ما هی دیر می رسیم"
و او هم همان جواب همیشگی را با اخم و گاهی هم به ندرت با لبخندی شوخ و طناز تکرار میکرد: "خودتی..." و بعد خیلی جدی می گفت: "اما اگه دل دل باشه خوب نَفَسو یاری میکنه!".
البته گاهی مخصوصا دیر می رفتم. دلم برای اَخمش تنگ میشد و البته برای منت کشیدن و ناز خریدن های بعدش. این جور وقتها صورت خوشگلش با اخم خیلی نازتر می شد.
باصدای پسرک برگشتم به آن موقعیت و آن تصمیمی که به نظر احمقانه اما لازم می آمد.
- کفشتونو لازم نیست در بیارین.
رفتم روی وزنه.خیالم راحت شد. مثل همیشه هفتاد و یک کیلو. یک اسکناس دویستی دادم و با عجله راه افتادم.
پسرک دوید پشت سرم:" آقا بقیه پولتون، گدا که نیستم..."بی تفاوت صدی را گرفتم و دوباره راه افتادم.
- آقا وزنتون زیاده.با قدتون نمیخونه. اگه خدای نکرده زمین بخورین یا پاتون بلغزه، سنگینی خودتون پاتون رو میشکنه. اگه زمین هم نخورین برای قلبتون ضرر داره، از ما گفتن...
توجهی نکردم، یعنی اصلا نفهمیدم چی گفت.حتی بر نگشتم که نگاهش کنم اما حسابی ذهنم را مشغول کرد. به نظر آشنا می آمد، یک جایی، یک وقتی...به خود که آمدم، دیدم سرآسیمه و نگران آنطرف خیابان را می پایم تا باز ببینمش، اما بساطش را جمع کرده بود و رفته بود.
آن روز هم دیر رسیدم. رفته بود. هیچ وقت هم مطمئن نشدم که اصلا آمده بود سر قرار یا نه.موقع بازگشت، یک ساعتی از غروب گذشته. به قرار بعدی فکر می کردم و تلخ بودم.بیشتر به خاطر چیزهایی که گم کرده بودم تا ندیدن او! شاید در خانه، شاید در اتوبوس، شاید هم در تنه ای که در آن شلوغی پیاده رو خوردم. اتفاق تازه ای هم نبود؛ همیشه چیزی جایی گم میشد و بعد هم که پیدا می شد – اگر پیدا می شد - دیگر قرار گذشته بود و به درد قرار بعدی هم نمی خورد.
پیرزنی حالا گوشه چهار راه، لب جوی آب نشسته بود و فال حافظ می فروخت.بی عجله اما بی تفاوت از کنارش گذشتم.اولین باری بود که در آن حوالی می دیدمش اما احساس می کردم بارها از او فال خریده ام. به سومین ساعت مچی که فرح بعد از گم شدن آن دوتای قبلی، برای سومین بار هدیه داده بود، نگاهی اندختم. اتوبوس طبق معمول تاخیر داشت و من باز هم دیر میرسیدم.
ماهان( فرح بن النظر بن النسیان)
اراک- امردادماه هشتاد و هفت خورشیدی( بازنویسی: بهمن ماه هشتاد و هفت)
