تبليغاتX
تردامن - روزگار عجیبی ست نازنین

 روزگار عجیبی ست نازنین

در این مدت کوتاهی که پاتوق "خفن" خود را راه اندخته ام ( وبلاگ تردامن – خفن: خنده، فراموشی، نظاره) و به طور جدی تری وارد دنیای مجازی شده ام، به کافی نت های زیادی رفت و آمد داشته ام؛ آنهم در ساعات مختلف روز، از اوایل صبح تا اواخر شب، اینجا و آنجا، و در اکثر غریب به اتفاق این رفت و آمدهای مکرر، که گاهی هم در تهران و کاشان و اصفهان بوده است شاهد اتفاقی بوده ام که بارها و بارها رخ داد و تکرار شد، یا بهتر است بگویم یک صحنه را بارها و بارها دیدم: پسر و دختر جوان یا نوجوانی پشت یک سیستم نشسته بودند و بی آنکه کار خاصی داشته باشند زمان را سپری میکردند و حرف می زدند و به قول قدیمی ها زلفی گره میزدند؟!

یادآوری کنم که تقریبا در همه ی آن کافی نت ها کنار درب ورودی یک اطلاعیه نصب شده بود با این عنوان "به دستور اداره اماکن از در اختیار قرار دادن سیستم به خانم و آقایی که نسبت شرعی با هم ندارند معذوریم ". حتی بعضی جاها ابلاغ؟! شده بود "از در اختیار قرار دادن سیستم به خانم و آقا به صورت مشترک معذوریم " یک جا هم دیدم " به دستور شورای وزارت بازرگانی...." من که واقعا نتوانستم خط و ربط وزارت بازرگانی را با این موضوع پیدا کنم. مهم نیست ... بگذریم... و این کاری ست که مدام تکرار می کنیم.

ما که سالهاست که از کوچه پس کوچه های زیادی گذشته ایم که تابلوی " منطق ممنوع " داشته اند. حتی در عین بی منطق بودن هم، این شبه قانون ها و دستورات قابل اجراست یا نه؟ آنهم جای سوال دارد. اما نکته ای که میتواند تامل برانگیز باشد قصه ی این ارتباط است؛ ارتباط دو جنس مخالف؟؟!! که تا به حال به هزار حکایت کج و معوج روایت شده است و میشود: اغلب بی تامل، بی تفکر و بی مطالعه که این آخری حقیقتا درّ نایابی ست. مفهومی که مصداق سلامتش گاه بیشتر به یک افسانه میماند. درنگی کوتاه کافی ست تا ببینی که چگونه این حس بر خاسته از غریضه ای فطری و انسانی برای بقایش میجنگد، چرا که اگر وا بدهد و میدان را خالی کند، با محدودیتهای بی حساب و کتاب و آزادی های بی تامل و تدبیر تنها او نیست که نابود میشود، شور و شوق و زندگی و عشق نیز در مرزهای سرگردانی و انزوا گم میشوند، و آنگاه آدمی میماند و گره های گم و ناپیدا در روح و روانش.

حقیقتا آیا غیر ممکن است که این مقال به گونه ای آزادانه و علمی مورد خوانش و تامل و تدبر و نقد قرار گیرد و راهکارهای آموزشی متناسب و بومی را بیازماید.

 شاید بهتر باشد پیش از آنکه به سیاق کشورهای در حال توسعه (همان جهان سومی ها) همه چیز را ختم به سیاست کنیم، فرهنگ را هم در نظر داشته باشیم و باورهایی را مورد نقد قرار دهیم که با پشتوانه های مذهبی، ملی، بومی و حتی گاه شبه قبیله ای حکم احکامی ازلی و قدسی را پیدا کرده اند. غافل از آنکه در این روز گار تغییر مناسبات انسانی حتی به دهه هم نمی کشد. سایه ی سنگین سیاست هم جای خود را دارد.

برخی به کل پناه می برند به مجاز. دوستی میگفت مدت زیادی با دختر خانومی چت می کردم. رفته رفته ارتباطمان داشت به یک دوستی عمیق بدل میشد. چند بار خواستم او را ببینم اما موافقت نکرد و سرانجام با اصرار من دلیلش را گفت : "می ترسم از دستت بدم".

 خیلی ها هم در همان واقعیت پی این ارتباط را می گیرند که آنهم آزمودن هزار راه و بیراهه را می طلبد. یکی از آنها همین تصویر دم دست؛ استفاده از محیطی که دنیای مجازی به وجود آورده برای نفس کشیدن در فضای واقعی. یعنی به بهانه ی ورود به مجاز تا آستانه اش بروی اما در پناه نا مطمئن این درگاه بمانی چرا که جنس این نیاز واقعی ست نه مجازی...و با همه این احوال آماده بودن برای عواقب آن. فی المثل بازداشت و کتک خوردن در حد مرگ که جزئی از طرح امنیت؟! اخلاقی ست.

جای صحبت از قصد و غرض ها و سوء استفاده ها و عواقب و معضلات لاجرمش اینجا نیست.غرض تنها فکر کردن به بازخوانی آگاهانه ی شکل و شمایل این راطه و برآوردن معقول این نیاز است. حال در این"مضیق فکر و فرصت و فرهنگ" آیا جایی برای تامل و پرسش می ماند یا نه خدا داند.

.............................................

باری....این احوال و این قوانین؟! و اینگونه کنش و واکنش ها در این مختصات غریب نیست. درست مثل بسیاری چیز های دیگر: « دریای بی پایان اندوه و عزا که اساس تقوی ماست و حوضچه ی کم عمق و نوعا بی آب شادمانی، بر پایه این باور که خنده ی زیاد دل را میمیراند؛ یا خیر و صلاحی که آدمی خودش برای خود نمی داند اما دیگری به خوبی میداند و چاره ای هم جز پذیرش آن نیست؛ یا فرصت و مجال بی پایان پرسش اما در مسیری از پیش تعیین شده و تنگ؛ یا دعای همگانی برای مهار گرانی و تورم؛ یا حریم خصوصی و فردی؟! که مرز هایش را دیگری تعیین میکند یا.... یا....یا... » گفتم که غریب نیست چرا که زاده همین آب و خاک، و فرزند ناقص الخلقه ی همین مختصات منحصر به فرد است، اما تا دلتان بخواهد عجیب است. غریب نیست چون" اینجا ایران است"، اما به غایت عجیب است چون به هر حال روی نقشه جغرافی و تنها در همان جا جایی داریم و جزئی از جهانی هستیم که البته به غیر خومان سراسر نفهم؟؟!! است و نادان.

خلاصه که در این دیار غریب؛ روز گار عجیبی ست نازنین....


+ نوشته شده توسط ماهان مهرزاد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 11:1 |