برگ ریز، مهرخیز، حیات انگیز....

به هوای لاجرعه سرکشیدن خنکای این شب مهتابی مهربان، خودم را کنار دل و دست و دغدغه ی نوشتن جا می گذارم و می زنم به دل این رود بی-ردّ-پای نابَلد....بی انگار و ولنگار...؛ که خواه تخته-بند این زورق بی شراع را سخره ای سهم در هم بکوبد، خواه ساحل ستاره ای به آغوش کشد!...که رفتن رواق رهایی ست.
سَر-دری که آجر آجرش از اردیبهشت بالا می رود، در مَدخل حیاطی اَمردادی، که مهیای ورود اینکِ حیات است:این نامیرای ناباور؛شیدای زادن پاییز، مست باد و مدهوش برگ.... ببین چگونه این دم ناماندگار پادرگریز را به سکندری سلّانه میرود!
هوا ساکن است و آسمان ستاره ستاره. قلندری از قلبم غزل-گلایه ای را مدیحه ی این شکوهِ شکننده می کند و به تَرنُم تمنّا می کند که " ای باد شُرطه بر خیز". مرا اما همان نسیم ناسوتی ناگاه کفایت است تا به هیابانگ و هلهله ی داودی های زرد و زلال باغچه، دستی بر افشانم و پایی بکوبم. آخر این روزها پاییز بوی نوزاد چند روزه می هد. سراسر چشم انداز تازه ست و تر. لایه لایه لاجوردِ افلاک به آب، شُسته؛ تکه تکه تخته بند خاک به باد، رُفته. آسمان شادباش این زایش را به زمین، بر طبل آذرخش و تبیره ی تندر می کوبد. حتی آفتاب هم کمی از آفتاب بودنش کوتاه آمده، به ملایمت مدارا می کند.
بزمی ست از آوای آب و عطوفت آتش، با هلهله ی آبان و آذر، به یُمن زادن مهر. بزم درختان میگسار از هزار رنگِ هزار برگ، تا بیرنگی بی برگی. و باد، ساقی سیّال این سلوک؛ تا خوانش آخرین نغمه ی این تصنیفِ عاشقی، با ترنّم توسکا.*
باری... رستاخیز رنگ، رواق رهایی، شب های شب زنده دار بی شب کلاه، نسیم ناسوتی گاه و بی گاه...هی پاییز...پاییز...پاییز...
برگ ریز، مهر خیز، حیات انگیز...

ماهان- فرح بن النظر بن النسیان / اراک- هشتم مهر ماه هشتاد و هفت / * شنیده ام توسکا آخرین درختی است که خزان می کند.
عکس پایین متن از شهرام صاحب الزمانی ست که لینک وبلاگش در قسمت پیوندهای روزانه قرار دارد.
+ نوشته شده توسط ماهان مهرزاد در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت
15:14 |