تبليغاتX
تردامن

 روزگار عجیبی ست نازنین

در این مدت کوتاهی که پاتوق "خفن" خود را راه اندخته ام ( وبلاگ تردامن – خفن: خنده، فراموشی، نظاره) و به طور جدی تری وارد دنیای مجازی شده ام، به کافی نت های زیادی رفت و آمد داشته ام؛ آنهم در ساعات مختلف روز، از اوایل صبح تا اواخر شب، اینجا و آنجا، و در اکثر غریب به اتفاق این رفت و آمدهای مکرر، که گاهی هم در تهران و کاشان و اصفهان بوده است شاهد اتفاقی بوده ام که بارها و بارها رخ داد و تکرار شد، یا بهتر است بگویم یک صحنه را بارها و بارها دیدم: پسر و دختر جوان یا نوجوانی پشت یک سیستم نشسته بودند و بی آنکه کار خاصی داشته باشند زمان را سپری میکردند و حرف می زدند و به قول قدیمی ها زلفی گره میزدند؟!

روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ماهان مهرزاد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 11:1 |

به یاد "مهتابی ترین ستاره ی دنباله داری که دریا به حسادتش تن به توفان سپرده است"

رنجــی که بیــدارم کرد!

"... دیگر ملل جهان یاری نه چندان مهم مرا طلب می کنند. برای من زمان عزیمت فرا رسیده است...." این بخشی از نامه ی استعفای دکتر ارنستو گوارا دلا سرنا یا همان "چه گوارا"ی ساده و صمیمی بود خطاب به فیدل کاسترو، هنگامی که در مارس 1965از تمامی پستهای دولتی در کوبا کناره گیری کرد.

راستی آیا حوادث و اتفاقات و مختصات جغرافیایی و اراده ی نستوه انسانی و دهها عامل شناخته و ناشناخته ی دیگر باز اینگونه دست در دست هم خواهند گذاشت تا اسطوره ای چنین باور پذیر و دم دست به هم رسد؟!..." مردی که خلاصه ی خود بود ": پزشکی که سه سال در جزامخانه ای در گواتمالا کار داوطلبانه میکرد! چریکی که در کوبا کنار فیدل کاسترو، در گواتمالا همراه پاتریس لومومبا و در بولیوی جنگهای نامنظم را رهبری میکرد! وزیر صنایعی که دوشادوش کارگران راه آهن پتک میکوبید! یا رئیس بانک مرکزی که در مزارع نیشکر دستادست کشاورزان برهنه عرق می ریخت!

روی ادامه ی مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ماهان مهرزاد در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 19:58 |

برگ ریز، مهرخیز، حیات انگیز....

 

                      

 

به هوای لاجرعه سرکشیدن خنکای این شب مهتابی مهربان، خودم را کنار دل و دست و دغدغه ی نوشتن جا می گذارم و می زنم به دل این رود بی-ردّ-پای نابَلد....بی انگار و ولنگار...؛ که خواه تخته-بند این زورق بی شراع را سخره ای سهم در هم بکوبد، خواه ساحل ستاره ای به آغوش کشد!...که رفتن رواق رهایی ست.

سَر-دری که آجر آجرش از اردیبهشت بالا می رود، در مَدخل حیاطی اَمردادی، که مهیای ورود اینکِ حیات است:این نامیرای ناباور؛شیدای زادن پاییز، مست باد و مدهوش برگ.... ببین چگونه این دم ناماندگار پادرگریز را به سکندری سلّانه میرود!

هوا ساکن است و آسمان ستاره ستاره. قلندری از قلبم غزل-گلایه ای را مدیحه ی این شکوهِ شکننده می کند و به تَرنُم تمنّا می کند که " ای باد شُرطه بر خیز". مرا اما همان نسیم ناسوتی ناگاه کفایت است تا به هیابانگ و هلهله ی داودی های زرد و زلال باغچه، دستی بر افشانم و پایی بکوبم. آخر این روزها پاییز بوی نوزاد چند روزه می هد. سراسر چشم انداز تازه ست و تر. لایه لایه لاجوردِ افلاک به آب، شُسته؛ تکه تکه تخته بند خاک به باد، رُفته. آسمان شادباش این زایش را به زمین، بر طبل آذرخش و تبیره ی تندر می کوبد. حتی آفتاب هم کمی از آفتاب بودنش کوتاه آمده، به ملایمت مدارا می کند.

بزمی ست از آوای آب و عطوفت آتش، با هلهله ی آبان و آذر، به یُمن زادن مهر.  بزم درختان میگسار از هزار رنگِ هزار برگ، تا بیرنگی بی برگی. و باد، ساقی سیّال این سلوک؛ تا خوانش آخرین نغمه ی این تصنیفِ عاشقی، با ترنّم توسکا.*

باری... رستاخیز رنگ، رواق رهایی، شب های شب زنده دار بی شب کلاه، نسیم ناسوتی گاه و بی گاه...هی پاییز...پاییز...پاییز...

برگ ریز، مهر خیز، حیات انگیز...

 

                      

 

ماهان- فرح بن النظر بن النسیان  /  اراک- هشتم مهر ماه هشتاد و هفت   /  * شنیده ام توسکا آخرین درختی است که خزان می کند.

عکس پایین متن از شهرام صاحب الزمانی ست که لینک وبلاگش در قسمت پیوندهای روزانه قرار دارد. 

+ نوشته شده توسط ماهان مهرزاد در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 15:14 |