تبليغاتX
تردامن

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان         در گوش جانم می رســــــد طبل رحیل از آسمان

این بانــگها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس         هر لحظه ای نَفس و نَفَس سر میکشد در لامکان

این چرخ دولایی تـــــــــــرا آمد گــــــــران خوابی ترا          فریاد از این عمر سبــک زنهار از این خـواب گــران

در این آدینه ی تب دار، در آستانه ی موسم امرداد و بی مرگی،"خسروی"سینمای ایران هم پر کشید و رفت، و یک بار دگر ما ماندیم و اندوهی گران، چراکه به غفلت زنده ایم و کوتاهی این شب بیتوته را از یاد می بریم. اگر چه رسم روزگار همین است اما راه زندگی....؟!

در روزگار نوجوانی رویاهای بسیاری را با "هامون"زیستم و در دوران جوانی لحظات سرشار بیشماری بر من گذشت،که تنهایی هایم را صدایی گرم و دوست داشتنی می آکند. آوایی مهربان و صمیمی که به سروده های "سید علی صالحی"عزیز، پر پرواز بلندی می بخشید، و این هر دو به من شور و شوق زندگی و عشق.

سلام

حال همه ی ما خوب است

ملالی نیست

جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند....

اگرچه می دانم، خوب می دانم" هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق" اما این دانستن باز هم از تلخی این ملال نمی کاهد و اشک نیز مجال سخن گفتنی بایسته را نمی دهد.

جدا شد یار شیرینت کنون تنــــــها نشین ای دل

که حکم آسمان این است، اگر سازی و گر سوزی

 

+ نوشته شده توسط ماهان مهرزاد در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 17:33 |

اشاره: چندی پیش عکسی زیبا و دوست داشتنی از یک دوست – جعفر مجیدی- به دستم رسید. یکباره و ناخودآگاه بیتی از مهدی اخوان ثالث «م- امید» را زمزمه کردم که در پایین عکس آن را خواهم نوشت. شاه بیتی زیبا و به یاد ماندنی از شعر«درخت معرفت»، که برای من مترادف با نام مانای«م- امید» شده است.

خواهش: شما هم این تجربه را بیازمایید. اگر قرار باشد پای این عکس چیزی بنویسید که بیان کننده ی احساس و ادراک یا درک و دریافتتان از این مواجهه باشد، یا به نحوی آن را توضیح دهد، چه خواهید نوشت؟

واژه ای، کلامی کوتاه، تک بیتی، قطعه شعری،جمله ای....."هرچه می خواهد دل تنگت بگو"

.........................................................................................................................................

 

                          

 

ای کلاغ صبحهای روشــــن و خامـــــوش برفی

خوشتر از هر فیلسوفی، دوست دارم غار غارت

...............................................................................................................

خاطره: یاد حسین پناهی عزیز به خیر. در سکانسی از فیلم «سایه ی خیال» به مسئول چاپخانه ای که کتابش را چاپ میکرد، می گفت: "...من نوشتم کلاغ، اونا کردنش الاغ..."حالا شده حکایت من؛ عکس مرغ عشق می بینم، یاد کرگدن می افتم، درباره ی مارمولک داد سخن می دهم...

........................................................................... 

در قسمت نظرها چشم انتظارتان هستم و از هم اکنون از مرور فضای قسمت نظر های این پست، که آن همه نظر و دیدگاه متفاوت را در کنار هم تاب می آورد ، دلم غنج میزند.

 

+ نوشته شده توسط ماهان مهرزاد در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 10:45 |

مرز مدارا

{... و گفتم به رویا و ریشه ها بازگردم و بلوغ بی همتای فرهنگ ملی این دیار بی خلل را به رخ بی خویشتنان منکر بکشانم، زیرا به قول درست کوروش هخامنش، او که هویت نخستین و ریشه های استوار خویش را باز نشناسد، آینده ای استوار نخواهد داشت، و انسان بی آینده، سر انجام به هر یوغی گردن خواهد نهاد !} *

.....................................................................

سال از پی سال هنگامه ی تیرماه- موسم ستاره ی آب خیز «تشتر» - در آغاز فصل به بار نشستن شکوفه های بهار، حزن و حماسه ی «آرش شیوا تیر» را مرور می کنیم و اندیشه ی«انسانی»  را پاس می داریم که از دامنه ی البرز آغازید و بر بلندای آن، «اسطوره» شد. «جانی» که به تیری بدل شد و خروشید، روح زخمی یک ملت صبور بود، که بر مرز مدارا نشست.

روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ماهان مهرزاد در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 11:33 |

در دامن بامداد (برای بامداد بلند بالای شعر که موسم کوچش نزدیک است)

 

در واپسین تقلای پلکها برای بازماندن، با پای لنگ امکان سرودنم، به جستجوی کلامی دفتر به دفتر، سطربه سطر، واژه به واژه، حرف به حرف پیش می رفتم که تو را بسراید یا شاید احساس مرا؛

آنکه می گوید دوستت می دارم

                    خنیاگرغمگینی ست

                        که آوازش را از دست داده است

                                    ای کاش عشق را ...

 روی ادامه مطلب کلیک کنید             


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ماهان مهرزاد در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 12:14 |

این خانه ی صد پنجره...(متن ویرایش شده)

این مطلب با توجه به نظرات ویراستاری دوست عزیزم« مهدی بهنیا فر» درهمان پست بازنویسی شد.

مشتاق نقد و نظرتان.

+ نوشته شده توسط ماهان مهرزاد در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 11:7 |

آبی آب کشیده ی آسمان

خدا را شکر، هنوز یک آسمان شفاف، دم دست است. یک آسمان ابری ، نیمه ابری...ابرهای رنگ به رنگی که تا دروازه ی غروب همراهیش می کنند تا به یک رنگی برسند. از " گلبهی ، طلایی ، خاکستری ، سفید ، سربی ، کبود ، شیری....." تا لاجوردیِ دو قدم پس ازغروب. مرز گذار از هیاهوی هزاررنگی روز تا سکوتِ بیرنگی شب....ابرهایی که خوشبختند چون ابرند ، خودِ خودِ ابر، درست مثل دُرناهایی که درنا... با آن کوچ دسته جمعی صبور؛ رها در باد، از شکلی به شکلی ، از رنگی به رنگی، تا خودِ بیرنگی. چه خواب آرام و بی دغدغه ای ! بسترت آبی آسمان، بالشت بی قراری باد ، و رویایت باریدن ، بی آنکه ابن دگردیسی نرم به ادراکت نشیند یا حتی احساسش کنی ، آرام و روان ، زلالِ زلال...

                                         

                                          

 

هنوز هیاهوی شهر با دیوارهای کوتاه و بلندِ دود زده، تاب و توان دریغ کردن این همه زلالی ناب را ندارد؛ که مخدوش کردنش کدورتی بیش از دروغ و دورنگی و نداری و ندامت و درد و دل آشو به های بی پایان آدمی می خواهد. تنها دمی سر بلند کردن و" نظاره " کافی ست...اگر چه خلسه ای کوتاه و ناپایدار است اما  غنیمتی ست....

حالا تو هی بگو : " خستگی نان و آبِ من از آن بیشتر، که دستشان را بگیرم و همقدم کوچشان شوم ، تلخی همدردی هایم از آن فراتر، که در این سرور دستی برافشانم و پایی بکوبم ، پریشانی باورهایم از آن متلاطم تر که سر بر بالش باد همبستر خوابشان شوم ، یا اصلا تیره تر و غبارآلود تر از آنم که گوشه ی این همه زلالی وصله ی ناجوری نباشم... "، اما من کوتاه  نمی آیم ؛ این آبی کمرنگ ، این هزارتلالو رهسپار بیرنگی، این سکوت ، برای دل گرفته ی آدمی و دلتنگی هایش؛ موهبتی ست، غنیمتی ست...،ایستاده بر فراز هر چه هیاهو و هلهله، با حجم حوصله ای عظیم؛ اشارتی ست...

 

پنجم دیماه هشتاد و یک (باز نویسی:هژدهم خورداد هشتاد و هفت)

عکس : شهرام صاحب الزمانی

 

+ نوشته شده توسط ماهان مهرزاد در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 3:28 |