رها کن تا چو خورشیدی ...
بگذار
واپسین جنبشی باشم
که مرغک سرکنده را
-بخاطرش -
یک دم، تنها یک دم
آزاد میسازند
هفده سال پیش – یکی دو سال کم و بیش – این واژگان را به این شمایل چیدم تا این شعر یا شعرواره یا قطعه – که به هر حال موجودی است برای خودش – شکل گرفت . بی تعارف اگر خلوت کنم با خاطرات خویش، درآن سن وسال نوجوانی بیشتر ژستی متفکر مأبانه مینمود تا تمنای اصیل رهایی ، ولی بیانصافی است اگر بگویم به کل خالی بود از تفکر و تأمل . گواینکه بیشتر ادراکی برونزاد بود تا درک و دریافتی درونزاد .
اما سرگذشت غریبی داشت آنکه مخاطب این مقال قرار میگرفت که : "بگذار"از یک موجود توهمی نامعلوم وادبی گنگ و ناپیدا، بالیدن را آغاز کرد. خود نمید انستم کیست؟ چیست؟ و اصولاً چرا مانعی برای رهایی است ؟ تنها یک حقیقت واضح و روشن مینمود: رؤیای رهایی.
مخاطب غریبه ، آرام آرام شکل و شمایل دگر میکرد؛ مدرسه ، محدودیتها و باید ها ونبایدهایش ... که پس از دورهای بدل شد به نظامآموزشی که پایهاش استوار بود بر "به چه اندیشیدن " به جای "چگونه اندیشیدن". مدتی بعد ردای نظام اجتماعی را پوشید یا شاید نا- نظام اجتماعی. بعد هم کم کم سر و کله فلک و روزگار پیدا شد که هر چه باشد یک نیمه این نژاد شرقی است آن هم از تیره ایرانیش. شاید واقعاً باید مسیری ده پانزده ساله طی میشد تا دریابم سر صحبت با "من" است وذهنی که این "من" را دست افزار خویش ساخته. حالا پس از این همه سال همان شعر قدیمی را باز میخوانم با ادراکی دگرگونه ، که اگر چه همین ادراک هم حاصل همان ذهن است اما برخاسته از نگاه بینظری نیست.
بگذار...

