از اتوبوس که پیاده شدم، همین دم دمای غروب دم دست، زیر باران شرشر هشتم دیماه، پسرک غریبه، با یک وزنه، کنار پیاده رو نشسته بود. حول و حوش همان حوالی همیشگی، نزدیک چهار راه.... با صدایی لرزان مدام تکرار می کرد :
- وزن دقیق با وزنه ی آلمانی فقط صد تومن ...آقا...خانوم...خودتنو وزن نمی کنید؟!
سراپا خیس، مثل یک موش آب کشیده ی خجالتی. رهگذران، همان جریان جاری همیشه؛ آهسته و پیوسته، و گاه سر آسیمه و بی قرار.......
با اینکه خیلی عجله داشتم و می خواستم به قرار برسم، پس از مکثی کوتاه، تصمیم گرفتم خودم را وزن کنم تا خیالم راحت شود.ریسک بزرگی بود.در همین مدت کوتاه آشناییم با فرح، چند بار سر قرار دیر رسیده بودم و حسابی از دستم عصبانی شده بود.حتی یک بار منتظر نماند و رفت.خب یک قسمت نسبتا طولانی از مسیر، خط اتوبوس نداشت و تاکسی خور هم نبود.باید پیاده می رفتم.سر بالایی یک طرف، فکر توجیه دیر آمدن هم یک طرف. وقتی می رسیدم، نفس نفس زنان، با لودگی دستم را روی سینه می گذاشتم و می گفتم:
یکی دو هفته پیش بودکه در یک مهمانی به صرف شام دعوت بودم.سفره که
پهن شد، طبق عادتی قدیمی نگاه کردم تا مطمئن شوم سفره ایرانی ست. واضح تر بگویم
خواستم ببینم "نان و نمک" حضور دارند یا نه؟ در همان نگاه سرسری، حضور
قاطع و بی تردیدشان را به رخم کشیدند. اما همین که نگاهم را برگرفتم ناگاه احساس
کردم چیز غریبی دیده ام. دوباره سفره را مرور کردم و دریافتم که این تلنگر ذهنی ناگاه، به خاطر شکل و شمایل
غریب نمکدان هاست.دو نمکدان مکعبی به شکل "تاس نرد". ذهن که بازیچه ی
جدیدی یافته بود، شروع کرد به درهم تنیدن مفاهیم.
از اندوه و از عزا به دور باد سرزمین
من/از پََلَشت و از پَلیدی به دور باد روان آدمی/از
کراهت و از مرگ به دور باد زندگانی زمین/و از گول و از گزند/از
کژدم و اژدها/از دیو و از درنده/ به دور باد خان- و- مان آدمیان.
تا هست... خنده ی شادی خیز کودکان خوش
باد/تا هست...شهریاری بانوان و آواز
خنیاگران خوش باد/تا هست...رمه ها بسیار تر/رودها بسیار تر و/بسیار....بسیار تر باد./تا
هست هرگز دلتنگی به دیدارتان نیاید/تا هست... اندوه آدمیان مرده باشد/تنگدستی و تاریکی مرده باشد.
چنین که من خواسته ام...راهزنان را به خانه ی پاکان راهی نیست/گمراهی و تباهی را به خانه ی خوبان راهی نیست/ خود بین و بداندیش را به خانه ی خردمندان
راهی نیست/و ناخوشی و خشونت را به خانه ی پارسایان راهی
نیست.
این وصیت من است/از
فرازند تا فروشد خورشید/از کاهلی بگریزید/زیرا تن آسایی، سر آغاز تسلیم است/تسلیم سر آغاز تاریکی ست/و
تاریکی سر آغاز تباهی ست/و این بایسته ی سرزمین من و ملت من نبوده،
نیست، نخواهد بود.
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو بر درگـــه آن شـــهان نهادنـــدی رو دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای بنشسته همی گفت که کوکوکوکو ......................................................................................................
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد ......................................................................................................
بخشی از منشور شوشیانا به جا مانده از کوروش
هخامنش پسر ماندانا و کمبوجیه(کامبیز)
بر گرفته از کتاب "منم کوروش، شهریار
روشنایی ها"I Am Cyrus : Lord Of The
Light
باز سرایی شده ی سید علی صالحی – نشر ابتکار
نو
با سپاس از فرزاد کرمی به خاطر عکسها.
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 17:7  توسط ماهان مهرزاد
|
در این مدت کوتاهی که پاتوق "خفن"
خود را راه اندخته ام ( وبلاگ تردامن – خفن: خنده، فراموشی، نظاره) و به طور جدی
تری وارد دنیای مجازی شده ام، به کافی نت های زیادی رفت و آمد داشته ام؛ آنهم در
ساعات مختلف روز، از اوایل صبح تا اواخر شب، اینجا و آنجا، و در اکثر غریب به
اتفاق این رفت و آمدهای مکرر، که گاهی هم در تهران و کاشان و اصفهان بوده است شاهد
اتفاقی بوده ام که بارها و بارها رخ داد و تکرار شد، یا بهتر است بگویم یک صحنه را
بارها و بارها دیدم: پسر و دختر جوان یا نوجوانی پشت یک سیستم نشسته بودند و بی
آنکه کار خاصی داشته باشند زمان را سپری میکردند و حرف می زدند و به قول قدیمی ها
زلفی گره میزدند؟!
به یاد "مهتابی ترین ستاره ی دنباله داری که دریا به حسادتش تن به توفان سپرده است"
رنجــی که بیــدارم کرد!
"... دیگر ملل جهان یاری نه چندان مهم مرا طلب می کنند. برای من زمان عزیمت فرا رسیده است...." این بخشی از نامه ی استعفای دکتر ارنستو گوارا دلا سرنا یا همان "چه گوارا"ی ساده و صمیمی بود خطاب به فیدل کاسترو، هنگامی که در مارس 1965از تمامی پستهای دولتی در کوبا کناره گیری کرد.
راستی آیا حوادث و اتفاقات و مختصات جغرافیایی و اراده ی نستوه انسانی و دهها عامل شناخته و ناشناخته ی دیگر باز اینگونه دست در دست هم خواهند گذاشت تا اسطوره ای چنین باور پذیر و دم دست به هم رسد؟!..." مردی که خلاصه ی خود بود ": پزشکی که سه سال در جزامخانه ای در گواتمالا کار داوطلبانه میکرد! چریکی که در کوبا کنار فیدل کاسترو، در گواتمالا همراه پاتریس لومومبا و در بولیوی جنگهای نامنظم را رهبری میکرد! وزیر صنایعی که دوشادوش کارگران راه آهن پتک میکوبید! یا رئیس بانک مرکزی که در مزارع نیشکر دستادست کشاورزان برهنه عرق می ریخت!
به هوای لاجرعه سرکشیدن خنکای این شب مهتابی مهربان، خودم را کنار دل و دست و دغدغه ی نوشتن جا می گذارم و می زنم به دل این رود بی-ردّ-پای نابَلد....بی انگار و ولنگار...؛ که خواه تخته-بند این زورق بی شراع را سخره ای سهم در هم بکوبد، خواه ساحل ستاره ای به آغوش کشد!...که رفتن رواق رهایی ست.
سَر-دری که آجر آجرش از اردیبهشت بالا می رود، در مَدخل حیاطی اَمردادی، که مهیای ورود اینکِ حیات است:این نامیرای ناباور؛شیدای زادن پاییز، مست باد و مدهوش برگ.... ببین چگونه این دم ناماندگار پادرگریز را به سکندری سلّانه میرود!
هوا ساکن است و آسمان ستاره ستاره. قلندری از قلبم غزل-گلایه ای را مدیحه ی این شکوهِ شکننده می کند و به تَرنُم تمنّا می کند که " ای باد شُرطه بر خیز". مرا اما همان نسیم ناسوتی ناگاه کفایت است تا به هیابانگ و هلهله ی داودی های زرد و زلال باغچه، دستی بر افشانم و پایی بکوبم. آخر این روزها پاییز بوی نوزاد چند روزه می هد. سراسر چشم انداز تازه ست و تر. لایه لایه لاجوردِ افلاک به آب، شُسته؛ تکه تکه تخته بند خاک به باد، رُفته. آسمان شادباش این زایش را به زمین، بر طبل آذرخش و تبیره ی تندر می کوبد. حتی آفتاب هم کمی از آفتاب بودنش کوتاه آمده، به ملایمت مدارا می کند.
بزمی ست از آوای آب و عطوفت آتش، با هلهله ی آبان و آذر، به یُمن زادن مهر. بزم درختان میگسار از هزار رنگِ هزار برگ، تا بیرنگی بی برگی. و باد، ساقی سیّال این سلوک؛ تا خوانش آخرین نغمه ی این تصنیفِ عاشقی، با ترنّم توسکا.*
باری... رستاخیز رنگ، رواق رهایی، شب های شب زنده دار بی شب کلاه، نسیم ناسوتی گاه و بی گاه...هی پاییز...پاییز...پاییز...
برگ ریز، مهر خیز، حیات انگیز...
ماهان- فرح بن النظر بن النسیان / اراک- هشتم مهر ماه هشتاد و هفت / * شنیده ام توسکا آخرین درختی است که خزان می کند.
عکس پایین متن از شهرام صاحب الزمانی ست که لینک وبلاگش در قسمت پیوندهای روزانه قرار دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 15:14  توسط ماهان مهرزاد
|
صبح امروز مثل همیشه برای خرید رفتم بازارچه. موقع بازگشت دیدم یازده قلم جنس خرید کرده ام ؛ یعنی یازده عدد کیسه ی نایلونی که بعد از طی مسیری هفت هشت دقیقه ای تا خانه، تبدیل میشود به یازده قطعه زباله ی ماندگار تا ابد. دیگه حوصلم نیومد حساب کنم هر روز چند نفر به این بازارچه میرن و به طور متوسط چند قلم خرید میکنند و چند تا ازین بازارچه ها و مغازه ها در شهر هست و چند...اما راستش حوصلم آمد، جراءت نکردم. همون موقع با خودم فکر میکردم که نمیشه به جای این کیسه های نایلونی، کیسه های پارچه ای یا دست کم مشمایی محکم استفاده کرد که فقط مخصوص خرید باشند و بارها قابل استفاده ؟!..........- خب البته که نمیشه. چون صرف نظر از ممکن یا غیر ممکن بودنش، این کار یعنی عوض کردن آگاهانه یکی از هزارها عادت بد و به ناچار صرف اندکی ....
چندانکه بر کنـــــــار چو پرگار می شدم دوران چو نقطه ره به میانم نمی دهد
شِکّر به صبـــر دست دهد عاقبت، ولی بـــد عهـــــدی زمــانه زمانم نمی دهد
گفتم روم به خـــــواب و ببینم جمال یار حافـــــظ ز آه و ناله امـــــانم نمی دهد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 23:59  توسط ماهان مهرزاد
|
خاموش چه ای ؟! ظهـــــور انــــدک روز را بـــــاور کن، امید ستاره ی نیم سوز را باور کن، شب شوکــــران و هنوز را باور کن، خاموش چه ای ؟! خاموش چه اید ؟! نو...نو...نو... نو در نو نوروز و نویـدم بیاورید، خبر از خنده ی شقایق و آهو، از ستاره و از او، خبر از علاقه و عیــدم بیاورید، شب است اینجا، خورشیدم بیاورید. ................. سید علی صالحی