از اتوبوس که پیاده شدم، همین دم دمای غروب دم دست، زیر باران شرشر هشتم دیماه، پسرک غریبه، با یک وزنه، کنار پیاده رو نشسته بود. حول و حوش همان حوالی همیشگی، نزدیک چهار راه.... با صدایی لرزان مدام تکرار می کرد :
- وزن دقیق با وزنه ی آلمانی فقط صد تومن ...آقا...خانوم...خودتنو وزن نمی کنید؟!
سراپا خیس، مثل یک موش آب کشیده ی خجالتی. رهگذران، همان جریان جاری همیشه؛ آهسته و پیوسته، و گاه سر آسیمه و بی قرار.......
با اینکه خیلی عجله داشتم و می خواستم به قرار برسم، پس از مکثی کوتاه، تصمیم گرفتم خودم را وزن کنم تا خیالم راحت شود.ریسک بزرگی بود.در همین مدت کوتاه آشناییم با فرح، چند بار سر قرار دیر رسیده بودم و حسابی از دستم عصبانی شده بود.حتی یک بار منتظر نماند و رفت.خب یک قسمت نسبتا طولانی از مسیر، خط اتوبوس نداشت و تاکسی خور هم نبود.باید پیاده می رفتم.سر بالایی یک طرف، فکر توجیه دیر آمدن هم یک طرف. وقتی می رسیدم، نفس نفس زنان، با لودگی دستم را روی سینه می گذاشتم و می گفتم:
روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب




